
انتخابات نمایندگان طبقات ششگانه خوابگاه دانشجویی Dr. Kirchschlaeger ؛ شنبه شب در محل "آشپزخانه بزرگ" طبقه پنجم برگزار شد.
طبق معمول هر شب, آنگاه که سکوت آشپزخانه را خواهرهای روس بهم می زنند و هم اتاقی پاکستانی من به دیدن هموطنش در پای مایکروفر, انگلیسی از یاد می برد, در همان حین که دو نفر مهمان از "آشپزخانه کوچک" زیر گوش من با لهجه ای که بوی روغن سوخته می دهد, آلمانی-انگلیسی بلغور می کنند , تنها کسی که دم دست می ماند اغلب "بنجامین" فرانسویست. پسرک حاضر جوابی با چشمان درشت خاکستری و موهای تیره و پوستی بغایت روشن که به اندازه تمام تعلق خاطر مردمان ملتش به "کیفیت تغذیه" , به مک دونالد و کوکاکولا وفادارست. همان پسرک کنجکاو روز اولی که در برابر جواب من به این سوالش که از کجا آمده ام, دهانش باز مانده بود طوریکه سوالش را در انتظار جوابی متفاوت چنین اصلاح کرد که
!?I mean have you DIRECTLY come from Iran
با همه ذکاوتش اما مشکل می توان پذیرفت که تنها چند ماه دیگر در رشته حقوق بین الملل فارغ التحصیل می شود...
و پرواز... پروازی که بیش از دو سال را در انتظارش سپری کردم
پروازی که آخرین تصویر پدرم را در پشت شیشه سالن انتظار فرودگاه قاب گرفت
و دوستانم را در انتظار آفتابی که هرگز بر من نتابید، بر جای گذاشت...
همان پرواز بود با صدها اسب بخار قساوت، تا آن پرنده بسته بال مرا از تمام آنچه به آن شهر خفته در خاموشی می پیوست، بگسلد...
آنگاه که پدرم چشم به آسمان دوخته بود
در همان لحظه خطیر
که مرضیه ساعت را می پایید
و پاندای عزیزم سیر از آخرین نوازشهای من
دلتنگیش را هضم می کرد؛
باریکه ای از نور برج میلاد، صورت همسفری را روشن کرد
و دیدم
که می گریست...
و ایمان آوردم به آغاز فصل سرد
در تکرار هزار باره این سوال
که با خود چه کرده ایم؟؟!
روزهايي كه منتظر نشسته ايم تا با آمدنشان زندگي كنيم...
آرزوي من از براي فرداها، اجبار گرانيست به بهاي به باد سپردن روزهاي شباب
ره آورد آن نسيم كه خبر از سرزمينهاي دگر آورد و دگرگونم كرد
آنجا كه د///ي-ن- ندارند كه به مسلخ برندش و به رنگ ريايي
رويايي را به حقيقت در آورند از بهر دو سه چند اين چرخ بي وفا...
این اتاق پر از چراست... چراهای بی جواب، چراهای معلق در فضا که در تاریکی از سویی به سویی شناورند و با بر هم زدن سکون خیالم ،مانع از ته نشین شدن خواب به چشمهایم می شوند.
کاش می شد از این چراها به سادگی قطع کردن تلفن فرار کرد...
کاش و ای کاش و اااااااااااااااااااااااای کاش...
چه زمانی از برابر دیدگانم کنار خواهد رفت
تا دگربار روحم
به دیدن گستره دشت موطنم
تازه شود.
خسته ام و بس بی تاب
و این قطار...
آه که چه کند می گذرد
گاهی به زمین بنگر، به این پایینها
من نمی دانم چه کسی از ما؛